ای کاش
ما دو کبوتر بودیم
روزی به آفتاب سلامی می دادیم
و از روزنه نگاهمان
از اوج آسمان آرزوها به کوچکی دنیا می نگریستیم
ای کاش
دل ما فصلی بود سرشار ار میوه های ایمان
ما ایمان برگ ها به درختان را فهمیده بودیم
و از دریچه حیرت به نگاه برگ اندیشیده بودیم
ای کاش
آرزوهایمان را پر پرواز بود
تا از ذهن افسرده و عبوسمان پر می گرفتند
و ره به لانه حقیقت و شادی می جستند
ای کاش
ما را جدایی آشنا بود
تا این غریبه ها با دشنه های نا آشنایشان
بر صورت تنهاییمان خط جدایی نیندازند
ای دریغ که افسانه عشق مراغم درد آشنای نگاهت ربود
و از تو رویایی دست نیافتنی در اشکال ذهنم ساخت
ای دریغ که روشنایی چشمانم
در سیاهی تردید نگاهت خاموش شد
آه سبزه های زیبای باغ من!
آه سبزه های زیبای باغ من!
دیگر هیچ کس به رویای شما آب نخواهد داد
ای کاش
عمر را فرصتی دوباره بود !
ای کاش
عمر را فرصتی دوباره بود !
ای کاش
آن روز که پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند
زمین تهی از دشنه های عداوت باشد
ای کاش آن روز که پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند
روی گفتنت باشد که٬ آن پیکر که اکنون در زیر فرجام محکوم ما مدفون شد
دیری بود
که دست تنهایی زندگی را به سختی فشرده بود
و آرامش و آمرزش را،
در تنهایی خود و من جسته بود
آن روز را توانم دید ، آن روز را توانم دید
که کلاغ های پیر مزرعه دوست داشتن
دیگر از مترسک ها نمی ترسند
آن روز را توانم دید ، آن روز را توانم دید
که دیگر برای اثبات صداقت عبور از آتش معجزه نیست
آن روز که ،
آن دو کبوتر به آفتاب سلامی خواهند داد
دیگر صدای تیشه ای از کوهی شنیده نخواهد شد
آن روز را توانم دیدکه پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند
آن روز سلامی خواهم داد
به تو ، به زندگی
و خواهم گفتن :
" دوستت می دارم ! "
هر چند دیگر بین شما نباشم