آن جنگ
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

 

 قسمت ششم

 

عراق مردم حلبچه را که از رزمنده های ایرانی استقبال کرده بودند با گازهای شیمیایی تاوون و سیانور بمباران کرد. اول بوهای خوبی می شنوی بعد سینه ات می سوزد. سخت نفس می کشی سرفه های شدید تاول های بزرگ ؛ و می بینی همه ی اطرافیانت مثل تو شده اند به زمین چنگ می زنند انگار که می خواهند سینه ی زمین را بشکافند و مرگ را التماس می کنند که زودتر بیاید . این هدیه نامردی است که ؛ از تو و رفقایت عاجز شده . فکر می کنی اینجا آخر دنیاست اما نیست . زنده می مانی رفتن دوستانت را می بینی اما زنده می مانی . ده سال ؛ پانزده سال ؛ بیست سال یا بیشتر تا بالاخره آن سرفه ها و درد ها و تاول ها دوباره بیایند همان طور که مرگ بالاخره می آید . اول بوهای خوبی می شنوی بعد انگار همه چیز سفید می شود . پنج هزار نفر در ده دقیقه مردند.

                                                قسمت هفتم

 

جنگ وارد زمین جدیدی شد . نه در زمین ؛ دریا ؛ که حالا هم آب بود و هم آتش . ایران عملیات های موفقی را در غرب انجام داده و حالا کفه ی ترازو به نفعش سنگین شده است . عراق ناو امریکا – استارک – را با موشک زد. صدام معذرت خواهی کرد و ریگان پذیرفت اما این مانع از آن نشد که پای امریکا به خلیج فارس باز شود به اسم حفاظت از کشتی های نفتی . اما عراق همچنان به کشتی های ایرانی حمله می کرد . مجامع بین المللی هم ساکت بودند . پس ایرانی ها گفتند اگر قرار است خلیج فارس نا امن باشد باید برای همه نا امن باشد . نوبت به عملیات قایق های ایرانی رسید آن ها به ناو های امریکایی حمله کردند هلی کوپترهای امریکایی هم به آن ها . درگیری شروع شد . یک هلی کوپتر و سه قایق از بین رفتند . بچه ها با سر و صورت سوخته اسیر شدند . نادر مهدوی و معاونش بیژن گرد هم شهید شدند . کشتی بریجتون هم که با کلی سر و صدا و تبلیغات اسکورت می شد به مین خورد .

                                                قسمت هشتم

 امریکا نمی خواهد این جنگ برنده داشته باشد . حاضر است به هر قیمتی سرنوشت جنگ را به دست گیرد . بعد از حمله ی قایق های ایرانی امریکایی ها به کشتی ها و سکوهای نفتی ایران حمله کردند . حتا هواپیمای مسافربری ما را هم زدند . از طرفی تحریم هم بود . کشورهای فروشنده سلاح به ایران در سال شصت و شش دیگر فقط شش کشور بودند.اما عراق هر روز مجهزتر می شد . آن سال عراق هفتاد و پنج برابر ایران اسلحه و تجهیزات خریده بود . همه ی این ها بمباران شیمیایی مردم حلبچه نشان می داد که حتا تصرف بغداد هم روند جنگ را به نفع ایران برنمی گرداند . وقتی ایران قطع نامه را پذیرفت کمتر کسی در کشور از همه اتفاقات خبر داشت . مردم تصور درستی از جنگ نداشتند .

 تبلیغات ما تصویر درستی از جنگ در ذهن مردم نساخته بود .

                                         

                                                   قسمت نهم  

 

 

عراق که تصور کرده بود ایران دیگر رزمنده ندارد از جنوب حمله کرد و تا نزدیک خرمشهر پیش آمد. در غرب هم تا سومار و قصرشیرین و مهران را گرفت . دار و دسته رجوی ملعون هم آمدند تا اسلام آباد. با تانک های برزیلی جاده های صاف را گرفتند که بیایند در میدان آزادی تهران میتینگ برگزار کنند اما به کرمانشاه هم نرسیدند . مردم دوباره جبهه ها را پر کردند . بعد از عملیات مرصاد دشت پر بود از جنازه هایی که یا تیر و ترکش کشته بودشان یا با قرص سیانور خودکشی کرده بودند وعراق که حمله کرده بود تا سر میز مذاکره حرفی برای گفتن داشته باشد پشت مرزهای بین المللی آتش بس را پذیرفت.اما ماجرای جنگ تمام نشد....   

 

 

 

                                                                      



 
آن جنگ
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

                                            قسمت سوم

اکثر فرمانده های ارتش یا فرار کرده بودند یا عزلشان کرده بودند.بنی صدر هم رئیس جمهور بود؛ فرمانده کل قوا هم. این ارتش با آن فرمانده کل قوا حق داشت که نتواند.خونی تازه می خواست باید خیلی اتفاقات می افتاد. باید کمی به خودش جرات می داد. اول جوان هایی که به خودشان می گفتند دانش جوی پیرو خط امام پا پیش گذاشتند که آن خون تازه باشند.گفتند ما میرویم جلو.به شان گفتند بروید ما هم از عقب حمایت می کنیم.

اما نه آنها گفتند تا کجا می رویم نه این ها که قرار بود حمایت کنند گفتند تا کجا بروید .چهل نفر رفتند جلو تا هر کجا که شد.تا پیش پای یک گردان تانک تا جایی که شاید نمی شد کاری برایشان کرد. تانک ها دورشان را گرفتند مثل آهوی توی دشت یکی یکی کشتندشان با گلوله با آرپی جی با هر چه خواستند واین خون _ این خون ها _ انگار این رگ ها را گرم کرد.انگار هر که می خواست بجنگد جان گرفت.

                                                قسمت چهارم 

 خرمشهر که دیگر زیر گلوله ها و خمپاره ها خونین شهر شده بود؛ بعد از چهل و پنج روز مقاومت _ کوچه به کوچه؛ خانه به خانه _ حالا دست عراقی ها بود و در تمام ایران به کمتر کسی خبر رسیده بود که در آنجا چه گذشت . کمتر کسی می دانست که در این چهل و پنج روز چه کسانی آمدند و رفتند. هر چه کنیم باز خرمشهر به دست دشمن می افتد پس بگذار وقتی می گیرندش خونین باشد . عراقی ها می خواستند خاطره خرمشهر برایشان خاطره پیروزمندانه ی یک نقطه استراتژیک باشد و بماند که نشد و نماند. برایشان کابوس شد .

پیروزی ای با تلاش بسیار و بی هسچ افتخار نوزده ماه تقلای بی حاصل و دست آخر هم یک شکست  یک کابوس . در سوم خرداد شصت ویک همه مردم وقتی شنیدند خرمشهر آزاد شده به خیابان ها ریختند شادی کردند نقل وشیرینی دادند چراغ ماشین هاشان را روشن کردند و بوق زدند و....تمام مردم _ تمام یک ملت _ شادمانه به هم تبریک گفتند.

                                       

                                              قسمت پنجم

 جنگ شکل دیگری شد. بنی صدر رفت و بعد از رفتنش همه چیز جور دیگری شد . انگار همه ی آنچه باید می شد یک باره شد حالا شیوه های جدید جنگ را یک جوان استخوانی پدید می آورد. جوانی که الا ن این جمله از او به یادگار مانده :" باید به خود جرات داد . " حسن باقری اول خبرنگار بود. رفته بود جبهه خبر بگیرد بعد ماند . ماند و کار کرد . کار شناسایی کار؛ طراحی ؛عملیات های بزرگی را طراحی کرد . کی باورش می شد؟ یک ساله هر چه فتوحات عراقی ها بود به باد رفت . هر چند او و رفقایش فرصتی هم نداشتند . زود به لحظه ای می رسند که دیگر نمی خواهند یک لحظه هم بمانند لحظه ای که انگار همه ی معنای بودن بود .  

 

ادامه دارد ....

 

 
آن جنگ
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧  

   « زمین عرصه ظهور یک حقیقت آسمانی است و جنگ برپا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد.»
 

به یاد آنان که زود به لحظه ای رسیدند که دیگر نمی خواستند و نمی توانستند بمانند ؛ لحظه ای که همه معنای بودن بود.
                                        

 

                                             قسمت اول


روزهایی که روزنامه ها پر بود از تایید و تکذیب ؛ موافقت و مخالفت و .....
سال اول و دوم بعد از پیروزی انقلاب. آن روزها هر گوشه ی این کشور ؛ خدا می داند چند حزب داشت. یک نفر با ریش پر پشت و کلاه سربازی و دکترای پلاسما؛جایی از این خاک منتظر بود تا یک هلی کوپتر بیاید و زخمی ها را از میان درگیری های احزاب به جای امنی ببرد.آن روزها خیلی جاها امن بود : اما هیچ کس گمان نمی کرد جنگی از راه می رسد و جاهای امن را هم نا امن خواهد کرد.آن روزها شاید حتا به یک درگیری جدایی طلبانه کوتاه فکر می کرد و به هلی کوپتری که بلاخره آمد اما زدندش افتاد و بدن های آن هایی را که هنوز _ هر چند زخمی بودند_ جان داشتند تکه تکه کرد .

                                              

                                           قسمت دوم  

و کمی بعد جنگ شروع شد ؛ ۳۱ شهریور ۵۹ ؛ هواپیماهای عراقی آمدند و شهرهای ما را بمباران کردند و تانک هاشان زمین های فراخ خوزستان را گرفتند. 

ویرانی بود و نا امنی و مرگ که سرک کشیدند . کشوری که خدا می داند چند حزب داشت بیش از همه یک صدا شد .

امام گفت : دزدی آمده سنگی انداخته و رفته... باید کسی به این دزد سیلی آب داری می زد.

ادامه دارد..... 



 
" آری آغاز دوست داشتن است"
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧  

 

ای عزیز کز یاد تو رفته ام
 نمی ترسم که نیایی ؛
می ترسم بیایی و نگران نبودنم نباشی!
در این غروب دلگیر پشت دهکده
در این جاده غریب زندگی
 غریبانه از تو گفتم
عاشقانه از تو سرودم
اما...
این منم
مردی خسته
غمگین
دل شکسته
که بر تکه سنگ تنهایی نشسته ام
و غرق در اندوه گذشته ام
و آن هنگام که تو !               
از پشت ابرها آمدی
و در ذات شب بشارت صبح دم دادی
 و مرا به ابدیت عشقت پیوند
نپرسیدی
گفتی باید عاشقم باشی
 نپرسیدی
گفتی باید من باشی؛ تا با من باشی
 و در ابهام یک لحظه
عاشق تو و تو شدم !
اما...
رفتی
رفتی و گفتی باز می گردم
در شبی مهتابی
و آنچنان تو را در آغوش خواهم فشرد
که هر شب محتاج گرمای تنم باشی
رفتی و گفتی باز می گردم
اما...
حال فهمیدم کز یاد تو رفته ام
 و آری این آغاز است
 
                                                                             نور-سیسنگان



 
نسبی انگاری ( Relativism )
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦  

 نسبی انگاری غالبا در دو قلمرو معرفت شناسی و اخلاق مطرح می شود ." نسبی انگاری " در معرفت شناسی به معنای انکار وجود و حقیقت ثابت و حقیقت کامل و مطلق در جهان و نیز انکار توان ذهن بشر در دست یافتن به حقیقت ثابت و کامل است .

نسبی انگاران غالبا همه ادراکات بشری را ناقص و نسبی می دانند در حالی که یک سلسله حقایق ثابت و مطلق در ذهن آدمی و در جهان وجود دارد که اساسا دانش بشری بر پایه آن ها سامان می گیرد ، نظیر اعتقاد به اینکه : " کل بزرگتر از جزء است " یا اصل " هو هویت " و ...

اساسا " نسبی انگاری " حاصلی جز " سوفسطائی گری " ندارد و بدون وجود یقین و ایمان و امید و اعتقاد جازم هیچ مدینه ای بنا نمی شود . فلسفه مدرن غربی - یعنی فلسفه پس از دکارت – به ویژه در نحله های آمپریسم  و پوزیتیویسم تماما و شدیدا نسبی انگاری است . نحله هایی چون " پوزیتیویسم منطق " و پست مدرنیست هایی چون " ژاک دریدا " و " هانس کادامر" مروج نسبی انگاری معرفت شناختی هستند .

صورت دیگر نسبی انگاری،اعتقاد به نسبی بودن فضایل و رذایل اخلاقی و عدم وجود موازین و معیارهای ثابت اخلاقی است که به ویژه در تفکر مدرن غربی وایدئولوژی هایی مثل " لیبرالیسم " و " مارکسیسم " و نحله هایی چون " پراگماتیسم " و " اگزیستانسیالیسمِ ژان پل سارتر" ظهور دارد . فیلسوفان لیبرال که مدافع و مروج نسبی انگاری اخلاقی هستند اساسا قضایای اخلاقی را اموری تابع سلیقه و ذوق و میل شخصی می دانند و آن ها را " قضایای انشائی " که تابع امیال آدمی است ، تعریف می کنند . لیبرال ها و پراگماتیست ها صراحتا چنین آرایی در خصوص قضایا و احکام اخلاقی دارند.  دیگر نحله های اخلاقی مدرنیست چون ٬ بشر و عقل خود بنیاد اومانیستی را مبنا و معیار قضاوت در خصوص احکام و قضایای اخلاقی می دانند ، منطقا مروج نسبی انگاری می گردند . با اصالت یافتن عقل اومانیستی فرد ، هر نوع مبنا  و اساس ثابت برای اخلاق فرو می ریزد و احکام اخلاقی ، تابعی از قضاوت های محدود فردی و شخصی می گردد .

در تفکر اسلامی احکام و قضایای اخلاقی به اصطلاح دارای حسن و قبح ذاتی است و به هیچ رو احکام و قضایای اخلاقی یا معیارها و موازین آن نسبی تلقی نمی گردند . نسبی انگاری در حوزه اخلاقیات بی تردید موجب بروز بحران های اجتماعی وحشتناکی می گردد ، که جامعه غرب اکنون با آن روبرو است .   

                                                                                                                                                                                                        

                                                      با اندکی دخل و تصرف از کتاب شهریار زرشناس

                                                                              24/12/1386

 



 
جدایی ؛ وفات
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦  

ای کاش

ما دو کبوتر بودیم

روزی به آفتاب سلامی می دادیم

و از روزنه نگاهمان

 از اوج آسمان آرزوها به کوچکی دنیا می نگریستیم

ای کاش

دل ما فصلی بود سرشار ار میوه های ایمان

ما ایمان برگ ها به درختان را فهمیده بودیم

و از دریچه حیرت به نگاه برگ اندیشیده بودیم

ای کاش

آرزوهایمان را پر پرواز بود

 تا از ذهن افسرده و عبوسمان پر می گرفتند

و ره به لانه حقیقت و شادی می جستند

ای کاش

ما را جدایی آشنا بود

تا این غریبه ها با دشنه های نا آشنایشان

بر صورت تنهاییمان خط جدایی نیندازند

ای دریغ که افسانه عشق مراغم درد آشنای نگاهت ربود

و از تو رویایی دست نیافتنی در اشکال ذهنم ساخت

ای دریغ که روشنایی چشمانم

در سیاهی تردید نگاهت خاموش شد

آه سبزه های زیبای باغ من!

آه سبزه های زیبای باغ من!

دیگر هیچ کس به رویای شما آب نخواهد داد

ای کاش

عمر را فرصتی دوباره بود !

ای کاش

عمر را فرصتی دوباره بود !

ای کاش

 آن روز که پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند

زمین تهی از دشنه های عداوت باشد

ای کاش آن روز که پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند

روی گفتنت باشد که٬  آن پیکر که اکنون در زیر فرجام محکوم ما مدفون شد

دیری بود

که دست تنهایی زندگی را به سختی فشرده بود

و آرامش و آمرزش را،

در تنهایی خود و من جسته بود

آن روز را توانم دید ، آن روز را توانم دید

که کلاغ های پیر مزرعه دوست داشتن

دیگر از مترسک ها نمی ترسند

آن روز را توانم دید ، آن روز را توانم دید

که دیگر برای اثبات صداقت عبور از آتش معجزه نیست

آن روز که ،

 آن دو کبوتر به آفتاب سلامی خواهند داد

دیگر صدای تیشه ای از کوهی شنیده نخواهد شد

آن روز را توانم دیدکه پیکرم در خاک به آرامش ابدی لبخند می زند

آن روز سلامی خواهم داد

به تو ، به زندگی

و خواهم گفتن :

          " دوستت می دارم ! "

هر چند دیگر بین شما نباشم



 
خواهم آمد
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦  

                 بر گرفته از شعر " و پیامی در راه " از سپهری 

 روزی خواهم آمد

فکرها را خواهم شست

 از عطش هولناک حماقت !

کنار هر پنجره ٬

گلدان گل سرخی خواهم گذاشت

لبخند را به کاسه تهی دستان خواهم ریخت

به کورها عصای بینایی خواهم داد ،

به لال ها مجال حرف زدن.

بادکنک فروشی خواهم شد

داد خواهم زد :

بادکنک هایم پر شده از عشق !

آن ها را خواهم فروخت به پیرمردان ،

که نشسته اند در بستان مرگ

روی نیمکت تنهایی

 و جای پولش ، جدول هایشان را خواهم گرفت .

خواهم آمد

باران نور به درون دودکش ها خواهم ریخت

لب کلاغ ها را خواهم بوسید

و علامت سئوالی به زلالی آب ،

به سینه طولانی ترین رودها خواهم کوبید.

خواهم آمد

 فردا را برای امروز تعریف خواهم کرد

ترس فردا را از امروز شدن

 و ترس دیروز را از فراموش شدن !

 زمان را از کنار جوی ها جمع خواهم کرد

 منطق و احساس را آب خواهم کشید

و در کسیه زباله ای خواهم ریخت

و در معنویت دفن خواهم کرد

 آشتی خواهم داد دست ها را؛

عقل ها را با قلب ها

آرزوها را با حقیقت 

خواهم آمد

روزی که :

قلبی از دار بی تفاوتی آویخته نشده باشد

روزی که :

محبت روی دیوار همسایه سبز شده باشد

" آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

 راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت "              

                                                                                  13/1/1382 



 
باید رفت
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦  

هنوز باد می وزد
و جاری فرداها در اندوه اکنون .
من شاعر تابوت هایم
و تو مسافر شهر آشوب ها .
باید رفت سوها به خورشید می رسند
             جوها به دریا
و بنگر در این میان به دختران آرزو در هجمه درهای بسته !
زندگی بودن نیست
در ابهام مقصود یک نگاه
در غریب تاج یک خوشبختی .
باید رفت
و کفش ها را کند
و دوید روی آب
تا معنای تنهایی سنگ را فهمید .
و هر چه صداست در آغوش کشید
و همسایگان را بیدار کرد

و گفت : این هم زیبا !

هنوز باد می وزد ٬ اما گیسوان مادر آرام است

من می ترسم

پدر امشب کی باز خواهد گشت ؟!

 باید رفت

فانوس ها را به شب ها

عشق ها را به اندوه ها

خنده ها را به لب ها

و نگاه ها را به درها سپرد

و از باد آخرین دهکده را جستجو کرد

و پرسید :

آسمان فردا چه رنگی خواهد داشت!؟

 

                                                                       ۱۰/۱۰/۱۳۸۴